نه مردم نه قهر کردم نه هیچی...فقط سرعت همه چی زیاده و وقت من کم...دارم می دوم...خیال نکنی نمی رسم...می رسم هی به یه وادی اما را زیاده...بین دوتا شهر...دو تا حالت...دو تا ایده..دو تا قاره.... خیال نکنی که خسته ام که زمستونه و دلگیرم می دونی که من یه عالمه جون دارم فقط بعضی غروبها کلافه میشم و جون خنده رو می گیرم....از اینکه می دوم خیلی خوشحالم ...نمی دوم پرواز می کنم...با اینکه سخته با اینکه خسته ام....بهار که شد...گلا که در اومد یه کم فارغتر میشم...یه کم اروم تر راه می رم تا منو تو با هم زیر بارون بهار به زمین و آسمون نگاه کنیم و رو ملحفه های گلدار دراز بکشیم و تا بی نهایت گپ بزنیم...........کمی خستگی که در کردیم دوباره می دویم.
امروز ظهر که برگشتم خانه دستهایم را به اندازه سه بار تولدت مبارک گفتن شستم و کمی پلو ماش بارگذاشتم (!)برای ناهار و رفتم جلوی آینه که دستی بکشم به موهایم و دیدم آخ این زن ناشناس کیست توی آینه ودو تار اضافه زیر ابرویش را کندم و باز نگاهش کردم و دیدم که اصلا مهم نیست نه این بدن و نه بدنهای دیگر که راه میروند طعنه می زنند و هزار بد و خوب دیگر دارند و اصلا مهم نیست که دنیا چطور آغاز شده ...و هیچ چیز دیگری خارج از ذهن بی مرز و بی محدودیت مهم نیست...امروز که سرخوش است....تا فردا
با اینکه شهر مدتها ست دل و دماغ ندارد بازگشت زاینده رود هرچند گداوار، گلی ،کثیف و کف آلود قفل غم را از دلهامان وا کرد،آنهم امروز که باران می بارید انگار آسمان هم خوشحال شده بود و من پیاده از پل تا پل با جریان آب قدم زدم ...و از حق طبیعی ات که برخوردار باشی چه مزه ای می دهد.
جوری بود که کاغذ را انگار کن یک خانه اشرافی،سرسرا از مرمر و کلمات دختران مه رو پوشیده در جامه های رنگ رنگ که لم می دادند و صدای خنده شان به آسمان بود....چطور شد که بی هوا همه واژه ها کوچیدند؟
یادم نمیرود سه ساله که بودم یا شاید کمتر پدرم را روی تخت همان بیمارستانی که مادرم هشت سال جنگ پرستارش بود...یکی می گفت انگار گرگ دریده این مرد را...من باهاچ زنبور اصل اشکها می ریختم که باباش رفته جپه...یادم است که بمب خانه کناری را ویران کرد و دیوارخانه ما ریخت و در که روی پاشنه قیژیژ می کرد و مامان بزرگ که از ترس ما رو گذاشته بود توی کمد آخر محله متروک بود و مرده دزدها...دایی با موتور آمد و ما رو برد بیمارستان پیش مامانم که از خبر بمباران محله داشت پس می افتاد،ماشب روی روزنامه و چادر مشکی مامانم در اتاق پرستارها خوابیدیم ولی یادم نیست که یک رهگذر به مامانم و خاله طوبی گفت که اگر به خودتان دل نمیسوزانید به این طفل معصوم رحم کنید و ببریدش از این شهر نفرین شده و مامانم خندیده بود که اگر قرار است بمیرد می میرد هرجا که باشد...مامانم دل داشت همین الانشم دارد...یادم هست که سال ۶٩ -٧٠ شاید با مامان بزرگم رفتیم کوچه پروانه بعد از ١٠ سال از خانه زندگی ۶٠ ساله اش یک دامن بنفش گلدار دید و بس...یادم است که جسد پسر بزرگه عمه را که آوردند بعد از چندین سال که مفقود بود عمه بس که گریه کرده بود آب مروارید آورده بود چشمهایش و افسون بود افروز بود نمی دانم نامزدش که غش کرده بود و من تا بمیرم لخ لخ کفشهایش یادم نمی رود که می کشیدندش وقت تشییع جنازه...یادم است که بعد از جنگ سرزمین مادریمان خراب ابادی است که خودما هم قرار ماندن نداشتیم ما که همه جنگ ماندیم....ما نماندیم ولی سرطان خون در نسل ما ماند ...سرفه های شیمیایی در نسل ما ماند...فقر و ویرانی در نسل ما ماند...هشت سال ترک تحصیل در نسل ما ماند....وبا و حصبه و کارون نروفته در نسل ما ماند....جگر خون و دل پر درد در نسل ما ماند.... مرده خواری و کباده کشی ماندکه سنگین است و آن را نمی یارم و هنوز و همیشه در جنگ هیچ جلوه و جلایی نیست....
فکر می کنی خیلی پیر شده ای اگر هزار و یک کار نکرده داری و هزار و یک راه نرفته.....با تو حرف که می زدم گفتی که مجموع دستیافتهای کوچک است که زندگی را میسازد و اصلا که چی..گفتی بریز دور این خیالهای زنانه را و من در اینه دیدم که هیچ چروکی نداشتم و دیدم که هنوز چهل پنجاه سالی باتو پیش رو دارم و تیر و مرداد و شهریور به ترتیب توولد من و تو و زندگیمان است و باید تابستانت پر از شادی و شکر باشد و گفتی ترکیب همیشگی شور با شادی است نه چیز دیگری........................................
فکر کن چقدر دلت خونه پدریتو میخواد، وقتی از بدن درد و آبریزش بینی داری میمیری چقدر دلت میخواد بری خودتو بسپاری به دستهای مامانت که به زور ببرتت دکتر و بعد تو اتاق خواب خودشون یه دگزامتازون یه پنی سیلین یک میلیون و دویست برات بزنه و یه لیوان آب رو با آنتی هیستامین و ادلت کلد و آنتی بیوتیک به خوردت بده .پتو روت بندازه و تو از تب و استامینوفن کدئین فاز بگیری .عرق کنی ،تو خواب و بیداری صدای بابا و شوهرت رو بشنوی که بازی استقلال و فولاد رو بررسی میکنند و یکی در میون میان قربون قد و بالات میرن. و جوراب آبیه خواهرتو بپوشی که نازت میکنه و همه ظرفا رو میشوره .و هلو که تبت رو بیاره پایین . تازه فردا هم نه روزه بگیری نه سر کار بری، سرما خوردگی اونقدرا هم بد نیست...
خیلی هم گرفته و اگر خیال کنی با این روشهای معمول باز شود نه...دلم را می گویم...مثلا بروم چیزی در دفترم بنویسم یا همین طور که غذا می پزم کمی گریه کنم یا دوش آب داغ بگیرم با پاهایم را در آب سرد بگذارم یا نفس عمیق پر از ریز گرد بکشم یا موسیقی گوش کنم از غمگین به نخدای نکرده شاد نه....پس گور پدر دلم اگر میخواهد باز شود اگر میخواهد هم باز هم گور پدرش