سپيد،سياه،خاكستري


سرسرا
انباری
نامه رسان
 

۱۳٩۱/۱/۱٦

 

 

 

تو با بهار آمدی .............................................................................در شگفتم

 
 

زینب مسلم زاده

 

۱۳٩٠/۱٢/۱

 

بوی بهار

 

جانِ جان !امسال برود زمستان برود دهه ای برود قرنی آغاز شود...من می مانم ....تو می مانی....عجب بویی دارد نفسهایت....از پیری نمی ترسم ...خزان مان هم زیباست....موهای سپیدت که یکی یکی می رویند انگار بهاری و گل می دهی........ یک سال از عمرمان می رود ولی به قدمت این شراب که از ماانداخته ایم افزوده می شود....می توانم هزار ساعت کنار پنجره بایستم و باران را تماشا کنم و خدا  ببارد...عشق می بارم....بی دلیل بخندم......اشکهایم چک چک بیفتد ......باران ببارد...

باشد جهان بد و بی رحم باشد...بگذار بوی خون و قحطی بدهد.

.........می خواهم درهای شامه ام را ببندم و فقط رایحه بهار که در زد بروم در را باز کنم...طراوتش را در آغوش بگیرم و تا سر حد جنون از امید و عشق و لذت سرشار بشوم....."لذت تراژدی"............

 
 

زینب مسلم زاده

 

۱۳٩٠/۸/۱

 

مناجات

 

می جوشد....قل قل می کند..... چشمه عشق است کتری نیست که یک چای دبش دم کنم...انقدر زیاد است که همیشه دلم می خواست مردی بیاید که به پایش بیفتم مثل خدا بپرستمش...آمد و حالا آنقدر این چشمه می جوشد که دوست دارم هفت بچه داشته باشم که هر کدام هفت بچه داشته باشند که من هی عشق بورزم هی ترو خشکشان کنم هب به پایشان بیفتم هی مثل خدا بپرستمشان....معلم ریاضی داشتیم که همیشه جلوی سینه اش از شیر خیس بود جثه ای هم نداشت اما سرشار بود می جوشید.....................سرشارم می جوشم دوست دارم دوست بدارم و ...................خدا جان من نمی توانم این طور دوستت بدارم می خواهم جسم داشته باشی که با تو حرف بزنم باتو دعوا کنم برایت غذا بپزم لباسهایت را اطو کنم گوشتهای جوان پودر تالکی ات را نوازش کنم .....کجایی.....من نمی بینمت...من چی از موسی کم دارم با او که حرف زدی ....با صدا که فیزیکی است که ماهیت دارد یا فرشته شدی رفتی سراغ مریم یا مهمان ابراهیم شدی یا پرنده ها را زنده کردی..........یا همه این معجزه ها را .............خدایک من ...معجزه را باور نمی کنم مگر اینکه برای خودم باشد....دیوانه اگر می دانستی چه عشقی در دل من است بساط خداییت را جمع می کردی و می آمدی می شدی بچه من..... خواهر من..... قوم و خویش من....به جان خودت قریان صدقه ات می رفتم که دلت آب شود که ذوب شوی....هر چه میخواستی می کردم هر شب برایت قصه می گفتم...می پرستیدمت...ولی خدانشناس انتزاعی تر از آنی تری که من جسمانی بفهممت....خدا تورا به خدا بیا لختی نزدیک تر...اگر بیایی مثل خدا می پرستمت...خدایا می جوشم...قل قل می کتم بیا تا از تو یک چای دبش دم کنم و با شوهرو بچه ها و ایل و تبارم به نم دل بنوشمت...................

 
 

زینب مسلم زاده

 

۱۳٩٠/٧/۱٩

 

 

 

اگر بدانی چقدر دلم از آن فیلمهایی می خواد که آدمها پای عشقشان می مانند کسی عاشق شوهر آن یکی یا زن این یکی نمیشود.کسی از مردهای در و همسایه بچه دار نمی شود کسی بعد از تولد دو سالگی بچه با بابایش ازدواج نمی کند.............اینها چه جور سریالهایی است ملت تماشا می کنید داشتم به فیلمها و ترانه هی عاشقانه نوجوانی ام فکر می کردم و تصویری که از عشق برایم ساخته اند با این اراجیف فارسی وان و امثالهم ...فیلمهای گیشه هالیوود درمقابلشان لطیف عمیق و تاثیر گذار است....اگه لاست و پریزن بریک سریالند اینا ....نمی دونم شایدم من اشتباه می فهممشون.

 
 

زینب مسلم زاده

 

۱۳٩٠/٦/٢۱

 

خانه

 

دلم که می گیرد از آدمها می روم مثل آدم بزرگها و می گویم دلگیرم شاید هم بروم دو کلمه به دفترچه ام بگویم یا  چشمهایم داع بشود اشکهایم بسرد یاکمی قیافه بگیرم برای عالیچناب که بیا این هم دسته گلهای آفرینشت .................. اما همیشه یک راه هست که می روم زمستان سرما یا تابستان که آفتاب چنگ می زند به پوست معمولا بی کرم من............... خسته ،شاد همیشه از کوچه نشاط و درختهای پیرش می گذرم و می رسم به خانه.....و خانه حتی اگر تو نباشی پر است از هوای تازه....مقنعه ام را بر می دارم و یک دو نفس عمیق می کشم و همیشه دلم گرم است که خانه هست که تو می آیی.............

 
 

زینب مسلم زاده

 

۱۳٩٠/٥/٢۳

 

 

 

حقایق دقیقا همانها هستند ماهها همانها شبها روزها ،پدیده ها و...و نه آدمها.......این منم که همه چیز را جور دیگری می بینم...نوشته هایم را که می خوانم می بینم یک پدیده یکسان را چقدر متفاوت دیده ام...چقدر گذر زمان مرا عوض می کند.........راستی کدامیک منم؟

 
 

زینب مسلم زاده

 

۱۳٩٠/٥/٧

 

ما هفت تا

 

امشب با بروبچ جمع شدیم و همه به این نتیجه رسیدن که چقدر امشب مث قدیما بود...شبا تا صبح حرف می زدیم وقت کم می آوردیم ................نیر خانم از قول دوستش می گفت رفیق قدیمی مث شراب کهنه است از سرداب دراومده اما سیاه مست می کنه

 
 

زینب مسلم زاده

 

۱۳٩٠/٤/٦

 

عاشقانه

 

من به خانه خالی از تو عادت دارم ..............همیشه عشق را چون جنینی شکننده که از رنگ و جنس خالی است در مخفی ترین وجودم حمل می کنم و همیشه مثل سپیده دمها که جماعت گنجشکها بی هوا از میان درختان می پرند از تازگی ات  جا می خورم و دلم وحشیانه می طبد از خیال آمدنت حتی فراق اگر مسافرتی کوتاه و کاری باشد 

 
 

زینب مسلم زاده

 

۱۳٩٠/٢/۱۸

 

Cheap and sophisticated

 

آدمها عاشق قصه هایی هستن که در آن آدمهای بدنهاد مجازات می شوند نه که هزار سال طول بکشد نه بزند به جان بچه های بی گناهشان که تو غصه شان را بخوری...نه در ٣٠٠ صفحه داستان یا سی قسمت سریال...همه چیز هم به نفع آدمهای تنها و بی کس و بی پول است ...هیچ جنگی کشته نمی دهد و آسیایی ها برای سفر به چاهای قشنگ فقط کافیست یک بلیط بخرن...و خانواده ها برای خرید جهیزیه فقط کافیست سلیقه داشته باشن و پسرها برای کار پیدا کردن اراده و دخترها با پسرهای پادشاه ازدواج می کنند و بچه های یتیم می فهمند که مامان هاشان نمرده و با ماشینهای زیبا دنبالشان می گشته وعشاق همیشه به هم می رسند و آدمهای بد که فقط به خاطر شرایط بد شده اند همیشه خدا متنبه می شوند و همیشه خدا همه می بخشندشان و آدمهای مریض با دعاهای صادقانه و هق هق پدرهاشان که کوه را می لرزاند درمان می شوند ....................و همیشه همه مشکلات ختم به خیر می شود و فقط برای این بوده که مزه شادی بیشتر شود

 

راستی جناب خدا چی می شد که دست از کارگردانی هنری و فیلنامه های عمیق بر می داشتی و کمی هم فیلمهای گیشه می ساختی....

 
 

زینب مسلم زاده

 

۱۳٩٠/۱/٢٦

 

 

 

نرسیدن از جستجو سرشار است و رسیدن از اشتیاق...تا در تو چنگ می زنم پنجره ها باز است و دریاها آرام....بادی که می وزد موافق است و مزرعه ها پربار...بگذار در تو خانه کنم...

 
 

زینب مسلم زاده

 

 

شماره بازديد


همسایه هام
سرگشتگي يه شرقي
ترنج
زوربا
اريانا
همچراغي
آرمان شهر
شبهای خاکستری
ردپای خدا
بازتاب
زوربا-بیداد
سنگر و قمقمه هاي خالي
عقل مجنون در كف ليلي سپرد
كفشهايم كو؟
حرير نخ نما
من در بلاگفا
پارسوماش
غروبی از مشرق
حضورخلوت انس-عباس معروفي
گرگ باران
بولتن دانشجویان و دانش آموختگان فلسفه ایران
كانون ايراني پژوهشگران فلسفه و حكمت
پايگاه گفتمان شناسي ايران
بانک اطلاعات نشریات کشور
خاطرات يك كلاغ
لوگوس
تلخاب
صندلی لهستانی-ادبیات داستانی
سیب گاززده -داستانک
نيوشا
ليست وبلاگ هاي فارسي
قالب هاي وبلاگ
طراح قالب : ماكرومديا

من کلاف خود را پیش پایش سر میداد و با دو میل خودش را هی میبافید،هی میشکافید...هی از سر میبافید،هی از سر

پشتيباني
Persian Blog

 
[ سرسرا | انباری | پرنده نامه بر ]