جانِ جان !امسال برود زمستان برود دهه ای برود قرنی آغاز شود...من می مانم ....تو می مانی....عجب بویی دارد نفسهایت....از پیری نمی ترسم ...خزان مان هم زیباست....موهای سپیدت که یکی یکی می رویند انگار بهاری و گل می دهی........ یک سال از عمرمان می رود ولی به قدمت این شراب که از ماانداخته ایم افزوده می شود....می توانم هزار ساعت کنار پنجره بایستم و باران را تماشا کنم و خدا ببارد...عشق می بارم....بی دلیل بخندم......اشکهایم چک چک بیفتد ......باران ببارد...
باشد جهان بد و بی رحم باشد...بگذار بوی خون و قحطی بدهد.
.........می خواهم درهای شامه ام را ببندم و فقط رایحه بهار که در زد بروم در را باز کنم...طراوتش را در آغوش بگیرم و تا سر حد جنون از امید و عشق و لذت سرشار بشوم....."لذت تراژدی"............